![]() |
![]() |
|
|
سلام
فردا کنکور پزشکی دانشگاه آزاده. برادرزاده زندایی منم تویه شهر ما امتحان داره و به خاطر اینکه آشنایی اینجا ندارن اینجانب راهنمای سفرشون شدم.(البته فقط تویه شهر).الانم تازه دارم بر می گردم. وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای که چقدر گرمه نمی دونم چرا تویه این دوره زمونه که این همه پزشک بیکار داریم بازم بعضی ها دنبال این رشته میرن.يادمه كوچولو كه بودم يه دكتر تويه بيمارستان بود كه از هند اومده بود آخه اون موقع به علت كمبود پزشك از كشورهاي هند و پاكستان و ... وارد مي كردند ولي حالا كه ما يكي از صادر كننده هاي پزشك هستيم ديگه چرااااااااااا؟ حالا دانشگاه سراسری که تقریبا مجانیه رو بی خیال ولی دانشگاه آزاد که ورودی ۸۳ چیزی حدود ششصد تا ششصد و پنجاه هزار تومن فقط شهریه ثابتشونه حالا به نظر شما می ارزه یه نفر این همه خرج کنه بعدشم بخواد با هزار پارتی(اگه داشته باشه ) بره تویه یه بیمارستان(مطب رو که بی خیال) با حقوق ماهیانه صد.نه دويست هزار تومن؟حالا شاید بگید یه نفر میره دنبالش و تخصص می گیره. خب این درست البته اینم پشتکار زیادی می خواد که مطمئنن خیلی ها بی خیال اون می شن تازه اونایی هم که می شینن و با کلی زحمت می خونن ممکنه مثل سال گذشته (سوال ها رو فروخته بودن) چنین بلایی به سرشون بیاد. نظر شما چیه؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 تیر1384ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط پيمان |
|
|
سلام
پنجشنبه هفته پيش عروسي پسر دايي مامانم بود .از دو سه روز قبلش مي گفتم من كه اصلا حوصله عروسي ندارم خودتون بريد. راستش از عروسي هايي كه مي خواد بري مثل مسجد بشيني و دو تا ميوه و يه پرس شام بهت بدن اصلا خوشم نمياد. عروسي بايد از اولش بزن و .... ولي متاسفانه به خاطر اصرار زياد مامان خانم كه مرتب مي گفت زشته بيا بريم فلانه بهمانه .... منم مجبور شدم بر خلاف ميلم به عروسي برم. همون طور كه پيش بيني مي كردم از اول تا آخر مجلس بايد فقط صورتاي زيباي آقايون رو مي ديدم و حرفايي كه در روز هزار بار ميشنيدم. يك ساعتي از اومدن ما گذشته بود كه ديگه از خستگي و سرو صداي زياد جمع رفتم تويه حياط يه هوايي تازه كنم همين طور كه داشتم قدم مي زدم از دور ديدم يكي از اقواممون داره مياد (تويه پرانتز اينو بگم كه يه خورده هم باهاش رودربايستي دارم). خودمو جمع و جور كردم و تويه ذهنم مرور مي كردم كه چطوري باهاش با کلمات قلمبه احوال پرسي كنم.تويه همين فكر كردنا بودم كه به هم رسيديم و شروع كرديم به حال و احوال : من:سلام حال شما خوبيد؟ اون :سلام آقا پيمان ممنون شما خوب هستيد؟ من :مرسي اون:ان شالله روزيه شما باشه قبل از خوندن جواب من لازمه توضيح بدم كه آقاي مهندس هفت هشت سالي ميشه زن داره بايه دونه دختر شش هفت ساله من:قربان شما همچنين نمي دونيد تا گفتم همچنين چه حال شدم... يهو به خودم اومدم كه وااااااااااااااااي چي گفتم حالا داشتم از خنده مي مردم آخه چرا وقتي مي خواي در يه مورد بيشتر احتياط كني يه بلايي سرت مياد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پيوست:از ساني عزيز كه اين دو سه روزه حسابي به خاطر وب لاگم زحمتش دادم تشكر مي كنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 تیر1384ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط پيمان |
|
|
من برگشتم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 تیر1384ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط پيمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به وب لاگ من خوش اومدید.امیدوارم که خوشتون بیاد. راستی تویه نظرخواهی وب لاگ حتما شرکت کنیدااااااااااااااااا.مرسی
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
|
RSS
منو لینک کن |