تبليغاتX
عشق و زندگي
سلام

امروز يه آقايي زنگ زده به گوشيم و مي گه آقا شما كاري داشتيد با شماره ما تماس گرفتيد؟!!!گفتم من؟!!!!!حتما اشتباه مي كنيد من الان داشتم نهار مي خوردم و گوشيم هم پييش كسي نبوده كه بگم اون زنگ زده.

 آخه طرف شاكي بود كه با اين شماره مزاحمش ميشن و حرف نمي زنن.
گفتم نه قربان من فلاني هستم و آدرسم هم بهش دادم كه فكر نكنه يه وقت من بودم .بعدشم که خودش فهمید من نبودم کلی عذرخواهی کرد و آدرس مغازشم بهم داد(ساندویچی بود)
ماه پيش هم داييم بهم زنگ زد و گفت بابا چرا زنگ ميزني حرف نمي زني؟ گفتم من كي زنگ زدم؟؟؟!!! گفت همين الان هر چي هم صدات ميزدم جواب نمي دادي با وجود اينكه من اصلا زنگ نزده بودم.
عيد امسال هم يه نفر به گوشي داداشم زنگ ميزنه و مي گه آقا شما كي هستين كه اين مسيج زشت رو واسه من فرستادين داداشم كه شاخش در اومده بود گفت بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟من به شما مسيج نزدم اصلا شما كي هستيد؟اونم گفته مگه شماره شما 000000 نيست؟داداشمم گفت چرا ولي من اصلا شماره شمارو بلد نيستم و اصلا نمي دونم شما كي هستين كه بخوام براتون مسيج بفرستم اونم از اين نوعش.
امان از دست اين مخابرات حالا صبح بايد برم ببينم جريانش چيه اين بار دومه كه با شماره من يه جايي زنگ مي خوره و كسي حرف نميزنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 مرداد1384ساعت 1:57 بعد از ظهر  توسط پيمان | 
سلام

راستش درباره این جشنواره برترین وب لاگ های فارسی چند تا سوال برای من پیش اومده خب حتما می پرسید از خودشون بپرسم!!!این کار رو کردم ولی جوابی نگرفتم.حالا اگه شماها می دونید منو راهنمایی کنید.

طبق قانون جشنواره هر کسی می تونه فقط یک بار در روز رای بده!!! حالا از کجا میفهمند که من در روز چند بار رای دادم؟ممکنه داداش منم پشت سر من رای بده از کجا می تونند بفمند که این دو رای مال دو نفره یا یک نفر؟

تویه یکی از سوالاتی که به آقا کیوان شده بود هم این مطلب رو گفتندکه  چطوری امکان داره  یه پست (مربوط به یه وب لاگ)سه تا کامنت داره ولی ورودیش ۵۰ تاست؟

اما سوال دوم:

اصلا به فرض اینکه بتونند بفهمند که هر کسی در روز چند تا رای میده!!! بازم طبق قانون جشنواره اگه کسی به یه وب لاگ در یک روز چند تا رای بده تقلب حساب میشه و اون وب لاگ رو حذف می کنند. حالا اگه مثلا آقا یا خانم X با وب لاگ Y مشكل داشته باشه و عمدا در روز چند تا راي بده اون وقت تكليف اون وب لاگ بيچاره چي ميشه؟

لطف كنيد اگه مي تونيد منو راهنمايي كنيد شايد من در اشتباه باشم.

ممنون

+ نوشته شده در  شنبه 29 مرداد1384ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط پيمان | 
سلام
حدود يك ماهي بود كه شديدا دلم آش و نون سنگ مي خواست .ولي چون اصلا دلم نميومد از خواب نازم دل بكنم به اين آرزومم نميرسيدم. تا امروز صبح كه وقتي چشم رو باز كردم ديدم هنوز هوا تاريكه و زياد هم خوابم نمياد منم فرصت و غنيمت شمردم و رفتم آش و نون سنگگ خريدم الان كه دارم اين پست و مي نويسم جاتون سبز ترتيب آش رو دادم و مي خوام برم يه پرس خواب دو الي سه ساعته رو بزنم.( پشت آش آي مي چسبه).
يادمه موقعي كه گواهينامه نداشتم و تازه ماشين روندن و ياد گرفته بودم صبح هاي خيلي زود بلند مي شدم و مي رفتم آش مي خريدم البته هدف اصلي ماشين روني بودا نه آش.
پیوست:بالاخره بعد از گذشت حدود دو ماه امشب يه عروسي باحال افتاديم .عروسي پسر عمومه.ديشب هم تا دور موقع خونشون بوديم لامپ رنگي مي زديم.ان شالله روزيه همه مجردا باشه (بخصوص خودم)

پیوست ۲:ببخشید منم فضولی کردم و تویه جشنواره شرکت کردم اگه لطف کنید یه رای بدید ممنون میشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مرداد1384ساعت 6:56 قبل از ظهر  توسط پيمان | 
سلام
دو سه شب پيش كه داشتم با پسر خواهرم(دانيال) از پارك ير ميگشتيم(اكثر شباي تابستون با داداشم اينا و پسر عموم مي ريم پارك البته مجردي نه ها همشون زن و بچه دارن بجز من و دانيال).خلاصه همون طور كه داشنيم مي رفتيم ديدم دو نفر چنان واسه هم گارد گرفتن كه نگو. گفتم دانيال باور كن مي خواد دعوا بشه يكيشون رو مي شناختم همكلاسيم بود (نمي دونم ابتدايي بود يا راهنمايي يا دبيرستان) خلاصه دور زدم و يه گوشه واستادم به اميد دعوا.چند ثانيه اي گذشت ديدم نه بابا خبري نيست اينا كه مال دعوا كردن نيستن منم كه ديگه حوصله واستادن نداشتم با دانيال رفتيم  خونه تا فرداي اون روز .
به نظرتون چه اتفاقي اون شب افتاده بود؟
فردا شنيدم كه اون رفيق من زده اون يكي و كشته.تا فهميدم برق از سرم پريد آخه بدبخت اهل اين حرفا نبود حالا نمي دونم چي شده بود كه اين كارو كرد حالا هم فراريه(فراريم فراري از همه كس فراري ...) حتي پدر مادرشم نيستن معلوم نيست كجا رفتن.
خلاصه دوستان عزيز بد خواه مدخواهي داشته باشين رفقاي من در خدمتتون هستن.
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1384ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط پيمان | 
سلام
 خوشحالم خوشحااااااااااااااااااااااااااالم آخه ...
حالا حتما مي گيد اين بچه ديونه شده يه روز مي گه ناراحتم يه روز مي گه خوشحالم.
علت ناراحتيمو كه نفهميدم ولي علت اين يكيو مي دونم چيه:
ديشب جواب ام آر آي آخريمو بردم پيش دكتر وقتی با ام آر آي سال قبل مقايسه كرد گفت:سه تا از پلاك هات كم شده آخ جوووووووووووووووووووووووون
گفتم آقاي دكتر امكان داره بقيشونم همين طوري بشن؟يعني از بين برن؟ گفت آره.جووووووووووونمي جوووووووووووووون.

فعلا....

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مرداد1384ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط پيمان | 
سلام
تا حالا شده اون قدر ناراحت باشيد و حالتون گرفته باشه و ندونيد علتش چيه؟من الان دقيقا همين جوريم هر چي هم فكر مي كنم كه چمه يا چه اتفاقي افتاده چيزي به ذهنم نمياد شايدم مثل ام اس كه چند عاملي هست اين ناراحتي منم به خاطر چند تا مشكل كوچولو باشه كه حالا يان طوري به روزم آورده .
به هر حال حوصله كلا تعطيله.اين رولينگ هم كه قوز بالا قوز شده من كه نمي تونم بازش كنم ولي ديروز با كامپيوتر پسر خواهرم باز شد با همون آي اس پي. ديگه نمي دونم بايد چي كار كنم.
همه اينا از يه طرف استرس نتيجه كنكور هم از طرف ديگه (البته ناراحتيم به خاطر نتيجه نيستا)چون مي دونم قبول نمي شم.ولی یه چیز طبیعیه نمیشه کنترلش کرد.
دیگه بیشتر از این نم یتونم بنویسم فعلا بای .
+ نوشته شده در  شنبه 22 مرداد1384ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط پيمان | 
سلام
ماه گذشته كه رفته بودم تهران واسه عروسي پسر خالم قصد داشتم كه برم پيش دكتر لطفي(رئيس انجمن ام اس).
از اونجايي كه پسر خالم دكتره دوستايه دكتر هم زياد داشت كه يكي از اونا رزيدنت مغز و اعصاب بود همون شب عروسي باهاش كلي صحبت كردم در مورد دكتر لطفي هم گفت اگه مي خواي ام اس رو قطعي بدوني برو پيشش (فقط واسه تشخيص)چون كه اصلا وقت نداره و مريضاشو خيلي تند تند مي بينه.به همين خاطرم ديگه دكتر لطفي رو بي خيال شدم.دو سه روز بعد رفتم بيمارستان و كلي معاينه شدم و آقاي دكتر هم گفت بيماريت از نوع خوش خيم و مشكل خاصي نداري.بعد در مورد يه تحقيق صحبت كرد كه قراره تهران انجام بشه.گفت با استادم صحبت مي كنم كه اگه شما هم بتونيد جزء اين مطالعه باشيد.(البته ابن مطالعه فكر كنم يكي دو سال پيش انجام شده چون مقاله هاشو خودم تويه سايت هاي مختلف خوندم ولي حالا نمي دونم چرا اينا مي خوان دو باره انجامش بدن)خلاصه قرار شد كه زمان شروع منو خبر كنه.
تا ديشب كه خالم زنگ زد و گفت يه زنگ به دكتر بزن .وقتي زنگ زدم . موضوع تحقيق رو بهم گفت :همون داروهاي چربي (استاتين ها )بود البته اسمش سيمناستاتين هست اگه اشتباه نكنم.قرار شده كه اين قرصارو استفاده كنم و هر سه ماه يكبار هم ام آر آي كنم تا تاثيرات اين قرصا روشن بشه . مي گفت هزينه اين كار خيلي زياده و تعداد محدودي هم لازم دارن(البته هزيه اين كار با خودشونه).
حالا نمي دونم برم يا نه با دكترم هم صحبت كردم گفت مشكلي نداره .
نظر شما چيه؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 مرداد1384ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط پيمان | 
سلام

بر حسب وظیفه شغلی که اینجانب دارم لازم دونستم یه سری اطلاعات در مورد بیماری وبا اینجا بنویسم.(بابا وظیفه شناس)

عامل این بیماری باکتری ویبریو کلرا Vibrio cholera بیوتیت التورEltor است که شکل اون رو می تونید ببینید.v.cholera

این بیماری عمدتا از منابع انسانی و در اثر مصرف آب آلوده و غذلی آلوده به مدغوع منتقل می شود.مهمترین مخازن حیوانی. سخت پوستان دریایی از قبیل میگو و خرچنگ هستند.

این باکتری در روده کوچک جا گرفته و شروع به ترشح توکسین(سم) می کند و باعث اسهال مي شود. از آنجایی که این باکتری شدیدا به اسید معده و کلا محیط های اسیدی حساس است ورود تعداد زیادی از آن (چیزی حدود ۱۰۸ الی ۱۰۱۰ ) باکتری لازم است تا بیماری ایجاد شود.

مشخصه اصلی وبا یک اسهال حجیم آبکی است.در مدفوع گلبول قرمز یا سفید خون وجود ندارد. مدفوع آب برنج واژه ای است که اغلب برای اشاره به به ویژگی غیر خونی بودن اسهال بیان می شود.

درمان:

درمان شایع جایگزینی به موقع و کافی آب به صورت خوراکی یا وریدی می باشد.

استفاده آنتی بیوتیک (مانند تتراسیکلین) اگر چه دوره علائم و دفع ارگانیسم را کاهش می دهد ولی لازم نیست.

پیشگیری:

رعایت بهداشت اجتماعی و تمیز نگه داشتن منابع غذا و آب آشامیدنی در پیشگیری از بیماری موثر است. واکسن حاوی باکتری کشته شده می باشد البته تاثیر آن بسیار اندک می باشد.این واکسن در پیشگیری ۳ تا ۶ ماهه از بیماری تنها در ۵۰٪ موارد موثر است.شناسایی به موقع ناقل در محدود کردن موارد شیوع بیماری اهمیت دارد.

اميدوارم مورد استفاده واقع شده باشه اگه سوالي داشتيد مي تونيد بپرسيد اميدوارم بتونم كمكتون كنم.

پیوست:ما باید با بلاگ رولینگ چی کار کنیم یه سایت دیگه سراغ ندارید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1384ساعت 9:0 قبل از ظهر  توسط پيمان | 
سلام

ببخشید اگه قول داده بودم دوشنبه بنویسم ولی نشد.

البته امروز هم قصد نوشتن ندارم آخه یه خورده کار دارم فقط اومدم که دیگه خیلی شرمنده شما نشم.

پس تا فردا

پیوست:انگاری بلاگ رولینگ فیلتر شده  درسته؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1384ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط پيمان | 
سلام

وااااااااااااااااااااااااااا که چه روزی بود امروز.

اگه یادتون باشه تویه پست وصول چک ها برگشتی .... گفتم که آقای بدهکار به خاطر بدهی ما (منظورم همون طلبی دوستمه) و چند نفر دیگه تقریبا فراری بود.

امروز که رفتم پیش دوستم گفت پیمان امروز یه آقایی اومده بود اینجا می گفت یک میلیون پول از کریم(همون بدهکاره) طلب داره .آقاهه گفته بود که ماشین کریم و دیده و یه ماشین طوری پشت سرش گذاشته که نمی تونه ماشین و برداره.

منم که در همه امور سررشته دارم قرار بود برم ایران خودرو تا دوستم ماشینشو تحویل بگیره آخه بلد نبود باید چی کار کنه و چی ازشون بگیره(چی کار کنیم دیگه شهرت و معروفیت این همه دردسر هم داره دیگه.باور کنید صبح که از خونه میام بیرون یه خودکار نو میزارم سر جیبم شب که نگاه می کنم تا تموم شده ار بس که ازم امضاء می گیرنبد و بیراه بهم نگینااااااااااااا شوخی بود واسه خنده).

خلاصه تا ماشین و تحویل گرفتیم و اومدم شد ساعت یک آخه ماشنه رادیاتورش ایراد داشت (ماشین صفر کیلومتر بودا ایران خودرو هم که دیگه شورشو در آورده).وقتی اومدم تا دوستم مهمون داشته و رفته خونه منم که خونه جدید کریم خان و بلد بودم سریع سوار ماشین شدم و رفتم اونجا وقتی دیدمش چنان با تندی بهم گفت تو به چه حقی میای اینجا ؟ گفتم بابا پولمو می خوام. اونم گفت ندارم .شنبه ماشنمو می فروشم و پولتو می دم.(تا الان صد بار این حرفو زده بود).

سریع به دوستم زنگ زدم که من کریم و پیدا کردم و بلند شو بیا. اونم مستقیم رفته بود پاسگاه و از اونجایی که یکی دیگه از طلب کارا حکم جلب کریم رو گرفته بود با مامور اومدن دم خونه کریم .خلاصه کریم خان و کت بسته بردیم پاسگاه.(دلم براش سوخت ولی نه حقشه یه چیزایی امروز فهمیدم که دیگه دلم براش نمی سوزه).

ولی امروز کلی کیف کردما من از کارای پلیسی خوشم میاد.

پیوست:من تا دو سه روز دیگه نمی تونم آپ کنم آخه دنبال کارای معافیت سربازی هستم همش یا باید برم بیمارستان (واسه کمیسیون پزشکی) یا تویه نظام وظیفه.ولی دوشنبه دیگه حتما آپ می کنم اگه مشکلی پیش نیاد.ان شالله

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مرداد1384ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط پيمان | 
سلام
اگه گفتيد اين عكس كيه؟

داش پيمان
آره درست حدس زديد : داش پيمان
يادم مياد سال 1300 بود كه اين عكسو گرفتم .چه تيپي داشتم!!!!يادش بخير.
خب ديگه شوخي بسه.نمي دونم دو يا سه سال پيش بود.يكي از عصراي پاييز كه نشسته بودم پيش دوستم تويه مغازش(همون آجيل فروشه)يه آقايي كه يه دوربين به گردنش انداخته بود و يه دونه از همين عكسا هم دستش بود اومد تويه مغازه گفت: آقا مي خوايد عكس بگيريد گفتيم عكس چي ؟ عكسي كه تو دستش بود و نشون داد و گفت تمام وسائلشم خودم دارم ما هم كه ديديم بدچيزي نيست قبول كرديدم ..
عكس بالايي متعلق به داش پيمان بزن بهادر محل در نمي دونم دو يا سه سال پيش.

پيوست:بچه ها اگه كسي تويه gmaile عضوه یه دعوت نامه هم برای من بفرسته ممنون.

پیوست اضطراری:متاسفانه فردا ۱۲ مرداد من آپ نمی کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مرداد1384ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط پيمان | 
سلام

یه دوست دارم که مغازه خشکبار فروشی داره (صمیمی ترین دوستمه).منم اوقات الافی و بی کاریمو اونجا سپری می کنم.این دوست من قبل از عید یه مشتری داشته که چیزی حدود ۵۰۰ هزار تومن ازش جنس خریده بود و قرار شده بود یکماهه پولشو پس بده.

از اونجایی که آقای خریدار به علت بدهکاری زیاد با تاخیر یه خورده از پولو میاره و بقیه که تقریبا ۲۰۰ هزار تومن دیگست رو قصد داره هاپولی کنه(بالا بکشه).چند بار که دوستم رفت در خونشون منم باهاش بودم ولی هی امروز فردا می کرد و نمیارود تا اون روز که دوباره رفتیم هر چی در زدیم کسی در رو باز نکرد از همسایشون که پرسیدیم گفت مامانش مریض بوده رفته خونشون چند روزه که اینجا نیستن.

البته من فکر می کنم به خاطر طلب کارا رفته اونجا.

به دوستم گفتم ناراحت نباش ظرف دو روز برات خونشو پیدا میکنم.از اینجا به بعد پيمان كاراگاه (تا حالا دیدید کسی به خودش لینک بده؟)دست بکار شد و کمتر از ۲۴ ساعت یعنی یک روز زودتر از قولی که داده بود خونه مادر بدهکار رو پیدا کرد.

ولی متاسفانه اونجا هم نبود البته زنش اونجا بود پیغامم رو دادم به اون که بهش برسونه گفتم خانم من تا صبح چهارشنبه منتظر شوهرتون هستم اگه نیومد با مامور میام.اونم گفت آقا مگه چیه واسه ۲۰۰ هزار تومن مامور بیاری اگه این کار رو بکنی با داداشم طرفی گفتم آدرس خونه داداشتونه بدید تا همین الان با هاش طرف بشم.

خانم:آدرس خونه داداش منو می خوای چی کار به اون چه ربطی داره؟

 من:خانم شما همین الان گفتید با داداشم طرفی؟

دیگه چیزی نگفت و نهایتا قرار شد تا فردا شب شوهرشو بفرسته تا بدهیشو بده.

 وااااااااااااااااااای نمی دونید من چقدر از این کارا خشوم میاد.آخه آدم وقتی حق به جانبش باشه همه کار می تونه بکنه.

ولی خداییش خودمم دلم می سوزه واسه زن و بچش ولی کسی که می خواد کلاهبرداری کنه دلسوزی بر نمی داره.۲۰۰ هزار تومنم پولی نیست که بخوای واسش این کار را رو بکنی ولی بعضی افراد طوری هستن که اگه این کارو نکنی پیش خودشون می گن چه آدمای ... هستنا.پولشونو خوردم هیچ کاری هم دستشون بر نمیاد.

به هر حال وصول چکهای برگشتی پذیرفته می شود آدرس تماس برای گرفتن وقت قبلی:http://msiha.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مرداد1384ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط پيمان | 
سلام

راستش بی رودربایستی بگم تا الان که  بیست و دو سه سالمه معنی عشق و نفهمیدم. نگید چه بچه خنگیه ها.البته شایدم عاشق شدم ولی نه اون طوری ک معنی عشق و فهمیدم.

آخه طوری این متن های ادبی .فيلم ها نمي دونم  شعرها عشق و تعريف مي كنن كه به نظر من نمي تون هيچ وقت بهش برسم يا پيش خودم مي گم من اصلا عاشق نشدم.

اينارو مي دونم كه به همه چي ميشه عشق داشت:عشق به خدا - پدر مادر- ماشين- گوشي موبايل -دختر-براي بچه ها اسباب بازي-و....

ولي نمي دونم فرق دوست داشتن و عشق چيه من همه چيزايي رو كه بالا اسم بردم دوست دارم ولي نمي دونم عاشق كدومشون هستم چون فرق عشق و دوست داشتن رو حقيقتا نمي دونم.

مي گن واسه معشوقت هر كاري كه سخت تر از اون نيست رو انجام مي دي خب منواسه اونايي هم كه دوستشون دارم اين كار رو انجام مي دم.

و مواردبسيار ديگه اي كه اگه بخوام بنويسم شما ها حال خوندنشو نداريد .پس تا همين جا بسته .ولي خواهشا امروز برام روشن كنيد فرق عشق و دوست داشتن چيه؟

پيوست۱:من از خير رژيم گذشتم يه مثل معروف هست كه ميگه طرف از چاله در اومد افتاد توي چاه . من مي خوام يكم اين شكم كوچولومو كوچولوترش كنم بهم مي گن برو زن بگير

پيوست۲:يه معذرت خواهي از بچه هايي كه تويه پرشين بلاگ هستن من بدهكارم .باور كنيد من وب لاگاتونو مي خونم ولي نم يدونم چرا صفحه كامنتا باز نميشه .شانسيه يه وب لاگ ميشه يكيش نميشه پس اگه مي بينيد كامنتاي من نيست  مطمئن باشيد كه بهتون سر ميزنم.

پیوست۳:شما هم با بلاگرولینگ مشکل دارید؟چرا من هر جا می رم لینکها نیستن؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مرداد1384ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط پيمان | 
سلام

من نمی دونم این آدم چاقا چطوری تو خیابون راه میرن؟یا اصلا روشون میشه تویه اجتماع باشن؟

حدود دو . سه ماهيه كه يه كوچولو شكم مبارك اينجانب اومده جلو.خيلي نه هااااااااااااااااااا.لازم به يادآوريه كه قد من ۱۸۵ هست و طبق استاندارد هاي جهانيبايد وزنم ۸۵ كيلو باشه ولي من ۷۵ كيلو هستم.يعني ۱۰ كيلو كمبود وزن ولي نمي دونم چرا شكمم اومده جلو.

هفته پيش تصميم گرفتم كه ديگه رژيم شروع كنم البته نه رژيم سختا نه.از همين معموليا كه فقط شام خوردن و حذف مي كنن .دو سه روزي رژيم و داشتم ولي نتونستم  آحه خيلي سخته مني كه هر شب مي رفتم بيرون با بچه ها شام مي خورديم حالا بخوام شبا گرسنه بخوابم نهههههههههههه؟

اين شد كه تصميم گرفتم رژيم و ولش كنم و در عوض ورزش كنم.البته هنوزم ورزش و شروع نكردما تازه تصميم گرفتم نا بخواد عملي بشه فكر كنم يك سال دو  سالي طول بكشه اونم اگه حوصله و وقتش باشه.

به هر حال اگه كسي يه رژيم خوب خوب خوب كه در عرض يك ماه و براي هميشه شكم منو كوچيك كنه با شرايط زير داره براي من ايميل كنه:

صبحانه نهار و شام حتما باشه .

يك روز در ميون حتما برنج باشه.

شام حتما يك شب در ميون پيتزا ساندويچ باشه .اگه هر شبم باشه كه چه بهتر.

و....

در آخر: فكر نكنيد شكمم بزگه ها نه نيست ولي چون خيلي حساسم الان كه دو سه سانتي اومده جلو اين قدر به فكرشم.منتظر رژيم هاي خوشمزتون هستم .

ممنون

+ نوشته شده در  شنبه 8 مرداد1384ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط پيمان | 
سلام
يادمه روز اول كه رفتم مدرسه(كلاس اول) بعد از اينكه كلاس بندي شديم و مشخص شد كدوم كلاسيم همرو به صف كردن و وارد كلاس شديم .اول ب شعبه كلاس من بود .منم رفتم مثل بچه مثبتا نشستم رويه صندلي.بعضي بچه ها با هم حرف ميزدن و شوخي و خنده . معلوم بود از قبل همديگرو مي شناختن.ولي من  هر چي اين ور و اون ور نگاه مي كردم كسي و نمي شناختم كه برم باهاش صحبت كنم يه نظر سمت راستمو نگاه كردم ديدم يه نفر مثل خودم ساكت نشسته و داره دور و برشو نگاه مي كنه ديدم اين بيچاره هم مثل من توي اين كلاس بي كسه.منم كه بلد نبودم مقدمه چيني كنم مستقيم بهش گفتم مياي با هم دوست بشيم؟اونم در جواب گفت آره .خلاصه اسمامونو به هم گفتيم و دوست شديم.اين اولين دوست دوران تحصيل من بود .راستي اسمشو يادم رفت بگم .علي.البته فقط دوران ابتدايي باهش بودم.راهنمايي و دبيرستان مدرسمون جدا شد.حالا هم تويه خيابون مي بينمش و حال و احوال مي كنيم .
اينم خاطره اولين دوست دوران تحصيل من.
شما چطوري اولين دوستتون رو پيدا كردين؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1384ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط پيمان | 
سلام

میلاد حضرت فاطمه بر همه شما عزیزان مبارک. روز زن و مادر بر همه زنان و مادران عزیز مبارک باشه.

اینم یه پست مربوط به زن به مناسبت روز زن.
يادمه كلاس سوم دبيرستان بودم كه فكر زن گرفتن به سرم خورده بود.صبح و ظهر وشب همش به فكرش بودم اما جرات اينو كه به بابا يا حتي مامان بگم نداشتم.تا اينكه يه شب كه با يكي از دوستام رفته بودم بيرون و موضوع رو بهش گفتم حسابي تحويل گرفت و گفت حتما امشب هر طوري شده به بابا و مامانت مي گي.گفتم برو بابا اگه بگم زن مي خوام كه از خونه بيرونم مي كنن.ولي نمي دونيد با چه زبوني منو خام كرد .

شب كه رفتم خونه يكم دير وقت بود و بابا . مامان تازه رفته بودن بخوابن با هزار دلهره و ترس و استرس رفتم كنار تخت نشستم و به مامانم گفتم :خوابي؟گفت چيه مگه؟ گفتم بلند شو مي خوام يه موضوع مهمي بهت بگم .گفت خب بگو گوش مي كنم .وااااااااااااااااااااااااااااااااااي چه لحظه ي خيلي سختي بود يكم من من كردم و با هزار بدبختي يهويي گفتم من زن مي خوام كه با خنده شديد مامان مواجه شدم!!!منم در جواب خنده خيلي جدي گفتم چيه؟من زن مي خوام.مامان گفت برو بچه بگير بخواب اين فكرا هم از سرت بيرون كن .منم گفتم اصلا راه نداره من زن مي خواااااااااااااااااااااااااااااام.اونم كه مي خواست منو  دك كنه گفت برو به بابات بگو گفتم نه خودت بگو ولي همين الان . بابامو صدا كرد و گفت بلند شو ببين بچٌت چي مي گه؟گفت چيه؟ مامان گفت ميگه زن مي خوام.

مي دونيد چي جواب داد؟گفت برو بخواب بچه تو خودت هنوز زني!!!!!!!ديگه نطقم بريده شد و شكست خورده رفتم تويه رختخواب.(بد شکستی بود دیگه در جواب حرف بابا هیچی نتونستم بگم).

حدود چهار پنج سال از اين ماجرا مي گذره وقتي فكرش و مي كنم خودم خندم مي گيره كه چه خواسته مسخره اي (تو اون سن) داشتم .الان تحت هيچ شرايطي حاضر نيستم زن بگيرم آخه زن گرفتنم كه به اين سادگيا نيست نمي دونم اون موقع چه فكري مي كردم كه مي گفتم زن مي خوام؟؟؟؟؟

پيوست:اين عكس ني ني كوچولوهه که می بینید عكس خودمه چند تايه ديگه هم دارم كه روزايه ديگه ميزارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مرداد1384ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط پيمان | 
سلام

خدا گر ببندد ز حکمت دری

                                   ز رحمت گشاید در دیگری

مشکل به طور اعجاب انگیزناکی حل شد.

تازه یه چیزی بهتر اتفاق افتاد که جبران این چند روز ناراحتی منو کرد.

مرسی که برام دعا کردید.ممنون.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مرداد1384ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط پيمان | 
سلام

طبق آمار وب لاگ از دیروز تا حالا بیش از ۱۴۰ بار به این وب لاگ سر زدن.از اونجایی که می دونم این قدر خواننده ندارم پس نتیجه گیری می کنم که دوستان برای خوندن مطلب جدید شاید چند بار اومدن ولی متاسفانه با همون مطلب قبلی روبرو شدنمعذرت خواهی کتبی منو بپذیرید.

راستش دو روزه حسابی در گیر یه مشکل بزرگ شدم (ببخشید که نمی تونم بگم چیه).علاوه بر گرفتن وقتم حسابی فکرمم مشغول کرده امیدوارم تا آخر این هفته درست بشه از دیروز تا حالا که روند معکوس داشته یعنی مرتب داره بردتر میشه و به مشکل افزوده.

این قدر تو فکرشم که امروز بعدازظهر که اومده بودم خونه ماشین بزارم و برم بیرون یه لحظه دیدم که لباسامو کلا عوض کردم یهو به خودم اودم گفتم فرشاد(پسر داداشمه. امروز خونه ما بود) من چرا لباسامو عوض کرم؟

به هر حال برام دعا کنید که هر چه زودتر این مشکل حل بشه.

امیدوارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1384ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط پيمان | 
سلام

نمی دونم چه طوری و از کجا شروع کنم راستش تا حالا مطالب ادبی ننوشتم و بلد هم نیستم دروغ چرا؟مثل بقیه هم نمی تونم آنچنان با واژه ها بازی کنم . واسه همینم نوشته هام این جوریه و یهو بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب . شما ببخشید.

امروز می خوام اینو بگم که:

من تا حالا تویه این دنیای مجازی با هزار تا آدم سر و کار داشتم یه سریشون برای چند دقیقه یه سری چند روز . چند ماه و يا چند سال.

تويه اين مدت واسه خودم از هر كدوم يه شخصيت ساختم البته با توجه به برخوردهاي (اینترنتی) که باهاشون داشتم.

حتما براتون پیش اومده که وقتی می خواید برای اولین بار یه جایی برید قبل از رسیدن به اونجا یه تصویر ذهنی دارید ولی وقتی می رسید می بیند کلی با تصویر شما فرق می کنه.

اولین تجربه من برای دوستای مجازیم ملاقات با ویولت بود.راستش تا قبل از اینکه از نزدیک ببینمش فکر می کردم یه خانم قد بلند و مغرور(ببخشید ویولت جون) با یه چهره ساده هست.ولی وقتی دیدمش صد و هشتاد درجه با تصورات من فرق می کرد یه خانم کاملا متشخص و فوق العاده خوش رو . خوش اخلاق . زيبا با قد متوسط.

تويه همون پنج دقيقه اول فهميدم كه چقدر آدما با تصويري كه تو ذهن بقيه مي سازن یا درست تر بقیه از اونا تصویر می سازن فرق مي كنن.راستش همين سوال رو ويولت هم ازم پرسيد ولي فقط مهربون تر بودنش رو تفاوت اون با تصویر ذهنی خودم عنوان كردم بقيشو به خاطر كم رويي نگفتم.(بابا خجالتی).

به هر حال روز خوبی بود تازه دلتون آب امید خان هم دیدم البته واسه امید که جز زحمت چیزی نداشتم چون منو شرمنده کردند و با ماشین رسوندند.

یه مسئله هم د رمورد امید:البته هم امید خان هم ویولت عزیز باید ببخشند از این حرفی که می خوام الان بزنم:

راستش تا قبل از اینکه امید رو از نزدیک ببینم (بازم به خاطر یه سری تصویر سازی ذهنی که البته اینو بقیه با حرفاشون واسه من ساخته بودن) فکر می کردم امید یه فرد خیالی تویه ذهن ویولت باشه البته شک داشتم نه به طور یقین ولی اون روز که از نزدیک دیدمش دیگه واقعا باورم شد.چقدر هم به هم میان.امیدوارم که همیشه پیش هم باشید و از دوستتیتون لذت ببرید

راستی ویولت:اون آهنگ هنگامه رو هر وقت گوش میدم یادت تو میوفتم : کاشکی دنیا واسه یک روز واسه یک روز مال من ....آخه ويولت اين آهنگ رو گذاشت.

راستي ساني . بر گشتن از تهران می خواستم پیش تو هم بیام ولی قبلش وقت ایمیل زدن رو پیدا نکردم که خبرت کنم (الان سانی میگه:بهترررررررررر خوب شد وقت نداشتا ) البته یه شب هم که بیشتر اصفهان نموندیم.

ولی آرزومه یه روز همه شما ها رو از نزدیک ببینم. به امید اون روز.

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1384ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط پيمان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به وب لاگ من خوش اومدید.امیدوارم که خوشتون بیاد. راستی تویه نظرخواهی وب لاگ حتما شرکت کنیدااااااااااااااااا.مرسی

نوشته های پیشین
خرداد 1386
دی 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

لینک خود را اضافه کنید
منو لینک کن





Powered by WebGozar