تبليغاتX
عشق و زندگي

عیدتون مبارک ...

این تصویری که میبینید٬ کارت تبریک برای عید غدیر هست٬ که برای یک شرکت طراحی کردم.

تقدیم به پیمان جون و بقیه دوستهای گلم

 

 

 

 

                                       

 

 

  نوشته:مریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط پيمان | 

سلام

الان موقع امتحانهای پیمان هست٬درسهاشم سخته٬ همتون براش دعا کنید که با نمره های خوب قبول بشه

البته اگه با نمره ناپلئونی10 هم قبول شد مهم نیست.همین قدر که روفوزه نشه کافیه...

انشالله که با موفقیت امتحانهاش تموم بشه. 

 

 

 

                                                       

 

 

 

 

 

 

 نوشته:مریم                                       

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط پيمان | 

بچه که بودم آدامس خیلی دوست داشتم٬ البته هنوزم همون جوریم.

خیلی کوچیک بودم و از خوردن آدامس محروم(این بزرگترهارو که میشناسید)

گاهی وقتا یواشکی میخوردم و همیشه برام سوال بود که چرا هر چی آدامسمو میخورم

تموم نمیشه(از بس بهم آدامس نداده بودن ٬ناشی بودم). یه بار از صبح جوئیدمش بازم تمو

نشد ٬طوری که خسته شدم و به این نتیجه رسیدم که قورتش بدم و از دستش راحت بشم٬

ولی زیاد خوشایند نبود.

خوب حالا که آدامس رو قورت داده بودم و کلی از جویدنش لذت برده بودم از مامانم پرسیدم که

چرا هر چی آدامس رو میخوری تموم نمیشه شما هم آخرش قورتش میدین؟

مامانم :نه!، نباید قورت بدی باید بندازی دور

الان که دختر دائیم رو میبینم (که 3 سالشه) و چه ولعی برای خوردن آدامس داره یاد خودم میوفتم.  

هر موقع میاد خونمون میدونه من آدامس دارم و مامانشم  هم که نیست دعواش کنه اولین چیزی که

میاد تو اتاقم و میگه:مریم جووووووووون آدامس داری؟(البته تو شرایط عادی مریم هستم).

یه بار جلوی مامانش بهم گفت آدامس میخوام ٬مامانشم گفت:نه به هیچ وجه

یه کم که گذشت دیدم هی چشم و ابرو بالا میندازه که برم بهش آدامس بدم ،منم خندم گرفته بود،

هم میخواستم بهش بدم و هم نمیشد .

گفتم نه مامانت اجازه نمیده٬گفت: تو بده یواشکی میخورم .   

 

نوشته: مریم

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط پيمان | 

 سلام

من ترجیح میدم اول یه توضیح کوچولوئی در مورد خودم بدم و پا برهنه نپرم وسط وب لاگ پیمان عزیز.

23 سالمه اهل مشهد هستم و ام اس دارم.

از اون جائی که پیمان کلی اسرار و خواهش و تمنا کرد که من آپ کنم و من  به دلایلی قبول نکردم و پیمان گریه کرد

و بعدشم دعوامون شد و کار به گیس کشی و ناخن کشیدن رسید نتیجه این شد که من کوتاه اومدم و گفتم

 هر چی اون بگه .البته من دوست دارم تو وب لاگ پیمان بنویسم چون مال اون هست.

خلاصه تعارف اومد نیومد داره همین روزاست که پیمان از کرده خویش پشیمان میشه ...

 

 

هفته پیش من از تهران بر میگشتم مشهد٬ قطار تو ایستگاه نگه داشت و من دیدم که آنتن میده و فرصت

رو غنیمت شمردم و به پیمان زنگ زدم، بعد از کمی صحبت پیمان گفت مشهد میان جلوت؟

من:میان جلوم٬ منظورت اینه که میان عقبم یا دنبالم؟

پیمان :نه میان جلوت٬ میان دنبالت یعنی چی؟

من:آخه ازون جائی که من فرار میکنم میان دنبالم.

پیمان :استان فارس مهد تمدن ایران و زبان فارسی هست شما اشتباه میگید...

من: آها نکنه اون جا برره است و همه چی از اون جا سرچشمه میگیره؟

حالا شما بگید که کدوم درسته عقب ٬دنبال یا جلو ؟

 

نوشته :مریم

 

پیوست: سلام من پیمانم:

از این به بعد مریم تویه  آپ کردن اینجا به من کمک می کنه مرسی مریم جون که قبول کردی البته می دونم سرت خیلی شلوغه ولی ... بازم ممنون البته فکر می کنم همه مریم رو می شناسید چون به وب لاگ همه سر میزنه پس احتیاجی به معرفی من نداره

مرسی

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط پيمان | 

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
آن دل که با خود داشتم با دلستنانم می رود

من مانده ام مهجور از او  ديوانه و رنجور از او
گويی که تيغی دور از او بر استخوانم می رود

او می رود دامن کشان من رنج تنهايی چشان
ديگر نپرس از من نشان  کز جان نشانم می رود
 

محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گويی روانم می رود

سانی عزیز:

راستش وقتی وب لاگت و باز کردم و تیترش رو خوندم حسابی شوکه شدم . آخه هر روز فقط به این امید که خبر سلامتی امیر رو نوشته باشی میومدم ولی اون روز ....

راستش خیلی نوشتم و دوباره پاک کردم آخه نمی دونم چی بگم هر چی می نویسم همش می شه حرفای خودت.

صبور باش و استوار چون دیگه امیر رنجی نداره و مطمئنم تو هم راضی نبودی که زنده بودن اون به گرونی رنج و ناراحتیش باشه. غم از دست دادن امیر واسه همه ما سنگین بود. بهت تسلیت می گم و امیدوارم که بتونی مثل همیشه از پس این بحران هم بر بیای. البته می دونم خیلی سخته ولی تو می تونی    ان شالله

دوست دارم و برات آرزوی طول عمر با عزت می کنم.

و در آخر: ما رو در غم خودت شریک بدون

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1384ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط پيمان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام به وب لاگ من خوش اومدید.امیدوارم که خوشتون بیاد. راستی تویه نظرخواهی وب لاگ حتما شرکت کنیدااااااااااااااااا.مرسی

نوشته های پیشین
خرداد 1386
دی 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

لینک خود را اضافه کنید
منو لینک کن





Powered by WebGozar