![]() |
![]() |
|
|
سلام در ادامه دو پست قبلي و داستاني كه خودم شروع كردم بهتره خودم داستان رو كه واقعيم هستش تكميل كنم: لازم به توضيح است كه نقش اول اين داستان واقعي رو پهلِون پيمان بازي مي كنه يكي بود يكي نبود... فكر كنم دو سال بيشتر نداشتم نمي دونم دو يا سه الان شك كردم به هر حال خيلي كوچولو بودم كه حوس مكانيكي زد به سرم و يه آچار برداشتم و رفتم زير ماشين خان داداش كه به اصطلاح خودم و در عالم بچگي مكانيكي كنم. دقيقا زير لاستيك عقب خوابيده بودم طوري كه تا شكم زير ماشين بودم در همون حال و احوال خان داداش كه مي خواست از خونه بيرون بره مياد و سوار ماشين ميشه چون از سمت جلوي ماشين سوار شده بود متوجه حضور پهلون پيمان كه واسه قدرت نماييش رفته بود زير ماشين كه از روش رد شه نشده بود. از اين به بعد به گفته خان داداشم: تا ماشن رو روشن كردم و اومدم حركت كنم متوجه شدم كه ماشين از رويه يه چيزي رد شد خلاصه در همون حال يهو صداي جيغ پهلون پيمان بلند ميشه خان داداش از ماشين پياده ميشه و ميبينه كه من زير ماشين بودم و از روي من رد شده حالا وقت كردم يه قرار وب لاگي ميزارم و برا شما هم نمايش مي دم البته به شرطي كه همه باشن حتي دوستايي كه خارج از كشورن!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 31 تیر1385ساعت 9:4 قبل از ظهر توسط پيمان |
|
|
سلام
پیوست پست قبلی از اونجایی که قرار شد موضوع داستان رو خودم مشخص کنم دوباره یه پست با موضوع داستان نویسی... یکی بود یکی نبود یه پسر بچه دو ساله بود که حس مکانیکی به سرش زده بود . تویه عالم بچگی یه آچار رو بر می داره و میره زیر ماشین داداش جونش آقا داداشم که طبق معمول میره سوار ماشین میشه که از خونه بره بیرون.......... ادامه تا وقتی که این بچه پیر میشه و می خواد بره به اون دنیا رو به عهده شما می زارم.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط پيمان |
|
|
سلام امروز مي خوام با كمك شما يه داستان بنويسم اول داستان رو من شروع مي كنم و بقيه رو شما... به اين صورت كه اولين كامنت هر چيزي كه نويسندش دوست داره البته با توجه به اول داستان كه من طرح كردم مي نويسه و دومين كامنت بايد ادامه كامنت اول باشه همين طور تا آخر.... ببينم چي از آب در مياد... ولي نه ، پشيمون شدم اول داستان هم خودتون شروع كنيد كه واسه منم تازگي داشته باشه پس..... يكي بود يكي نبود... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 تیر1385ساعت 9:12 قبل از ظهر توسط پيمان |
|
|
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند. گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت. مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم
روز زن و مادر به همه خانم هاي عزيز مبارك ... پیوست:اینجا حتما ببینید. خیلی قشنگه در ارتباط با روز مادر......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 تیر1385ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط پيمان |
|
|
سلام آخيش بالاخره تموم شدا امتحانامو مي گم ديگه واقعا داشتم مي مردم آخه حسابشو بكنيد از 16 خرداد تا 20 تير امتحان دادن چه مصيبتيه!!!! تازه از اون بدتر اين كه دقيقا امتحانام با جام جهاني همزمان بود نه ، تونستم درست درس بخونم نه ، فوتبالارو نگاه كنم ولي شما كه غريبه نيستين اونايي كه دوست داشتمو نگاه مي كردم اما خداييش عذاب وجدان داشتم كه امتحان دارم و نشستم تماشاي فوتبال مامان مي گفت بچه بلند شو برو درستو بخون گفتم مامان جام جهاني هر 4 سال يه باره ولي اين درس بيوفتم سال ديگه دوباره مي تونم بگيرمش ولي خدائيش 36 روز سختيه رو گذروندم خدوتون حساب كنيد يه كتاب 600 صفحه اي اونم انگليسي همشم نحوه بيماري زايي انواع باكتري هايي كه تا حالا اسموش شنيدين و نشنيدين بايد در عرض 7 روز مي خونيدم (از لحاظ ژنتيكي و مولكولي) بگذريم چه خوب چه بد فعلا مهم اينه كه تموم شدن. كلي برنامه دارم كه بايد انجام بدم ولي اولين كاريو كه انجام دادم گرد گيري اينجا بود واقعا كه شورشو در آوردم نه؟؟؟؟؟؟ ولي عذرم موجه هاااااااااااااااااااااا تازه 1 ساعته كه اومدم كلي خستم خب شمارم ديگه بيشتر از اين خسته نكنم برم ديگه ببخشيد سرتونم درد آوردم تا بعد.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 تیر1385ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط پيمان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام به وب لاگ من خوش اومدید.امیدوارم که خوشتون بیاد. راستی تویه نظرخواهی وب لاگ حتما شرکت کنیدااااااااااااااااا.مرسی
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
|
RSS
منو لینک کن |